کاش غرورمان را براي هر كسي نشكنيم
سلام ديشب شب خيلي بدي بود............. براي اولين بار حرمت خواهر بزرگم را شكستم و باهاش دعوا كردم.......... اين سري بدجور روي اعصابم فشار هست ..... نمي دونم چرا؟ آبجيم ميگه خودمو بزنم به بيخيالي ولي نميشه........ آبجيجونم من از شما معذرت خواهي ميكنم ميدونم اشتباه از من بود ولي اينم را قبول من اگه من بيشتر از شما بابا را دوست نداشته باشم كمتر هم ندارم خيالت راحت....... حرف ديشبت خيلي برام گرون تمام شد....... انشاالله كه منو ببخشي مي دوني من وشما آبجي ديگه اي نداريم پس بايد يه ذره همديگه را بيشتر درك كنيم و قدر همو بدونيم ..... چون گل نرگس خيلي دوست داري اين گلدون با گلاش تقديمت مي كنم ........... خوش و خرم باشي تا حالا شده یه دو سه ساعتی کنار یکی بشینین که نمی تونه از جاش تکون بخوره.............. ولی اصلا یادش نیست و حواسش نیست که نمی تونه از جاش تکون بخوره...... نفهمه که کجا هست اطرافیانشو نشناسه و بعد همش بگه می خوام برم ..... چادرم کجاست ؟ کفشم کجاست؟ بهم بدین می خوام برم پیش دخترم..................... تازه تو خونه تنها هم باشی ......... بعد از ۴ ساعت که اهالی بیان خونه بهت بگن چرا دمغی..... چرا اعصابت خورده...... چرا حرف نمی زنی...... و هزار تا چرای بی مورد دیگه........ خداییش چه حالی میشین؟ خدایا............................... تا حالا شده اونقدر خسته بشین که حوصله نفس کشیدن هم نداشته باشین؟ خسته از روز ...خسته از شب..... خسته از شب و رو های تکراری..............خسته از حرفای سیاسی .....خسته از دروغ .....خسته از ریا............ خسته از آلودگیهای اطرافت ...... خسته از بعضی پر حرفیا .......خسته از بعضی سکوت....... خسته از فکر نکردن و فقط حرف زدن............. خسته از شرایطی که مجبوری تحمل کنی و هیچ کاری برای عوض کردن شرایط نداشته باشی..... خسته از خودت...............................خسته از گفتن درست میشه ایشالا.... وای خدای من.....................کجایی که سخت به تو محتاجم........ آخه چرا حالا خدای من؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چرا ترم آخر .............. چرا حالا خسته شدم.................. میروم خسته و افسرده و زار · سوی منزلگه ویرانی خویش · به خدا می برم از شهر شما · دل شوریده و دیوانه ی خویش · می برم که در آن نقطه ی دور · شستشویش دهم از رنگ گناه · شستشویش دهم از کله ی عشق · زین همه خواهش بیجا و تباه · می برم تا ز تو دورش سازم · ز تو ای جلوه ی امید مهال · می برم زنده بگورش سازم · تا از این پس نکند یاد وصال · ناله می لرزد می رقصد اشک · آه بگذار که بگریزم من · از تو ای چشمه ی جوشان گناه · شاید آن به که بپرهیزم من · بخدا غنچه ی شادی بودم · دست عشق آمد و از شاخم چید · شعله ی آه شدم صد افسوس · که لبم باز بر آن لب نرسید · عاقبت بند سفر پایم بست · میروم خنده به لب خونین دل · میروم از دل من دست بدار · ای امید عبث بی حاصل برو خوش باش........ولی اگه دوست داشتی دوباره بیا.............
آخرین میان ترم دوران کارشناسی هم تموم شد........خداجون شکرت خداجون کمکم کن کمکم کن از راه راست منحرف نشم کمکم کن همونی باشم که خودت دوست داری.... خداجون خواهشا بازم مثل همیشه تنهام نذار............. شدیدا به رحمتت نیاز دارم........ سلام اول به آقامون شهادت مادرشون را تسلیت می گویم....... فردا آخرین روزی هست برای کلاس خصوصی وقت دادم دیگه باید بچسبم به درسام فقط یه هفته مونده تا امتحانات ...... دلم داره می گیره .....ملوم نیست تا کی دوباره شاگرد خصوصی سراغم بیاد......این سری خیلی بد عادت شدم آخه نسبتا استقبال خوب بود.......... خیلی دلم گرفته ..... از دست آدمای اطرافم از دست خودم از دست کارام از همه چی دلم گرفته......آخه چرا چرا؟ چرا باید از چند ماه پیش به فکر گاهنامه باشی ولی کارت درست نشه..... اشکال از چیه؟ کجای کار می لنگه...... چرا وقتی شاعر میگه: خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد خواهان کسی باش که خواهان تو باشد به حرفش گوش نمی دی؟ ....... و مدام میری طرفش و وقتی اون بطرف نمیاد سراغی ازت نمی گیره ناراحت میشی؟...... چرا نتونستم امسال از ایام فاطمیه استفاده کنم؟ فقط ایامی که مشهد بودم خوب بودن...... چرا من نتونستم حضرت فاطمه(س) را بخوبی بشناسم؟ چرا................... سلام وبلاگ قشنگ من.............. دوباره اومدم تا با نوشتن افکارم و حرفای دلم تو رو خط خطی کنم....... اول می خوام در مورد احساساتم در مورد خودت بنویسم.... صادقانه بی بهانه دوست دارم همین اول با چه نیتی افتتاحت کردم و حالا چی شد................ نمی دونم از مطالبی که دارم می نویسم راضی هستی یا نه..... ... در موقعیت های مختلف سراغت اومدم و چیزای متفاوتی نوشتم گاهی در اوج خوشحالی به سراغت اومدم گاهی هم در اوج ناراحتی بعضی وقتها هم که مناسبت خاصی بود اومدم اینجا حرفامو بهت گفتم و احساساتم را خالی کردم ........... امشب یه حس متفاوت دارم این حس چیه نمی دونم؟ نمی دونم چقدر به دل فکر کردی ........... اما می دونی من خیلی بهش فکر می کنم به اتفاقاتی که برای دل میفته ...... به شکستن و سوختن دل ..... به اونی که دل را آفرید به اونی که خونش دل ما آدماست....... به اونی که باید پاشو تو دل ما آدما بذاره تا با کمک هم دل را به صاحب خونش برسونیم..... راستی اون باید چه خصوصیاتی داشته باشه؟............ چی میشه چه اتفاقی میفته یکی عاشق میشه و یکی معشوق....... اصلا عاشق و معشوق یعنی چی؟ یه عاشق چه خصوصیاتی داره؟ یا یه چیز دیگه این معشوق چی داره که همه ی دنیای عاشقه.... یه سوال هست بد جور ذهنمو در گیر کرده........... چرا دختر ای ۲۲ سال به بالا که مجرد هستن از لحاظ معنوی در سطح بالایی هستن می خوان عاشق خدا باشن و دارن با خدای خودشون عشق بازی می کنن یه دفعه توی دنیای مادی سر و کله یه نفر پیدا میشه و بعد کم کم جای خودشو تو دل دختره باز می کنه .....دختر را کاملا عاشق خودش می کنه به معنای واقعی....... بعد هم پسره یا خودشو می زنه به نفهمی یا واقعا نمی فهمه دختره عاشقشه..... دختره هم با لاخره چون از لحاظ معنوی سطحش بالاست راضی نمیشه احساساتشو بیان کنه.... و ی دفعه هم به درد فراقی مبتلا میشه که نگو و نپرس................ بذار فکر کنم........... فکر می کنم دارم جوابشو پیدا می کنم .......... شاید خدا دوست داره بیسوزونه تا خالص بشه.....خالص خالص .....................
راستش دور و برم تا حالا چند تا چنین موردی دیدم..........خیلی براشون دعا کنین چی شد امشب ؟؟؟؟؟؟؟ عجب حرفایی زدم...........





| Design By : Night Skin |





